تبلیغات
یاس های آسمانی

درباره وبلاگ

    زنان و کودکان قربانیان اصلی خشونت های گروه های تروریستی در جهان میباشند
    یاس های آسمانی در تلاش است تا گوشه ای از جنایات گروهک منافقین یاهمان به
    اصطلاح سازمان مجاهدین خلق علیه زنان وكودكان بی گناه را منتشر نماید،تاشاید
    اندکی از مظلومیت این شهدا را به گوش مردم عزیزمان برسانیم وامیدواریم
    شما نیز ما را در این راه یاری كنید
    به قول زنده یاد قیصر امین پور : تنها ... یکی از نامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد ... انگار از لابه لای کاغذ تا خورده ی
    نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد


    مدیر وبلاگ :

نویسندگان

جستجو

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
------------------
امروز:

           

                              

شهیده

فاطمه (سرائی) عشریه

نام پدر : قربان

 متولد : 1344 فیروزکوه

تاریخ شهادت :4/6/1361

نحو شهادت : ترور درمنزل توسط گروهک نفاق

زندگینامه

شهیده درسال 1344در روستای اندریه از توابع فیروزکوه به دنیا آمد .

او تنها دختر خانواده بود ومورد حمایت همه اعضاء آن وبه دلیل آرامش، نجابت ،مظلومیت ،حجاب وعفافش مورداحترام همه دوستان و آشنایان بود

،علاقه او به اهل بیت علیهما السلام به حدی بود که در سن 10سالگی به مادرش اعتراض نمود که چرا اسم مرا سرائی گذاشتید،واسم فاطمه را برایم انتخاب نکردید؟!مادر از او می پرسد مگر چه اشکالی دارد که اسم تو فاطمه نیست،اودر جواب گفت با این اسمی که برای من گذاشتید من پیش حضرت زهرا (سلام الله علیها) خجالت میکشم اگر روز قیامت مراصدا بزنند و اسم من فاطمه نباشد من خجالت میکشم واگر اسم من فاطمه باشد پیش حضرت روسفید هستم مادر میگوید من آن موقع به حرفهای او توجهی نمی کردم اما اوآن قدر نسبت به اسم فاطمه علاقمند بود که اصرار کرد حتما کارت عروسی او را به نام فاطمه عشریه نوشتیم تا قدری آرام شد. 

اما نظرش درمورد چگونه مردن 

با اینکه شهیده در اوج سن جوانی بود اما نسبت به چگونه مردن نظر خاصی داشت .به همین جهت بعد از مرگ یکی از بستگانش که در مجلس شهید فوت کرده و مراسم با شکوهی برایش برگزار کردند، همیشه می گفت :چه خوب است انسان اینگونه بمیرد و با شکوه تشییع وتدفین شود ای کاش مرگ من هم این گونه باشد!به مادر می گفت:نمیدانی خوب مردن چه ارزشی دارد! اتفاقا آرزوی چنین مرگی او را از روستا به شهر کشاند ودست تقدیر الهی او را به خواسته اش رساند وخون پاکش در روز چهارم شهریور 1361 به دست شقی ترین مردم یعنی منافقین ریخته شد و سبب رسوایی بیشتر جریان نفاق و استحکام پایه های نظام مقدس جمهوری اسلامی شد.

نحوه شهادت

   اوایل تابستان سال 1361 ازدواج کرد،بیش از دو ماه از ازدواجش نگذشته بود که به دعوت خواهرشوهرش  (شهیده عشرت اسکندری)،به  همراه همسرش  برای پاگشا به تهران آمده بودندوشب در منزل آنها ماندند ، صبح روز بعدکه برابر باچهارم شهریور  بود همسرش به همراه  شوهر خواهرش (حاج محسن اسکندری)برای کاری از منزل بیرون رفته و او در منزل با عشرت و  دیگر میهمانان، مشغول صرف صبحانه بودند ،که با صدای شدید کوبیده شدن در از جا پریدند، عشرت به حیاط رفت  دراین فاصله دختر 6ساله اش که در حیاط بود و از صدای کوبیده شدن در به شدت ترسیده بود در را باز کرد ،دو مرد مسلح(که از گروهک منافقین بودند)به قصد ترور صاحبخانه حاج محسن اسکندری وارد حیاط شدندو کودک 6ساله خانواده را به کنار حیاط پرت کرده و با دیدن عشرت که فهمیده بود آنان منافق هستندو با شعار مرگ بر منافق و مرگ بر امریکا او روبرو شدند وعلی رغم نبود صاحبخانه او را به رگبار بستند،سپس وارد ساختمان شده و  بر او و مهمان دیگر آن خانه نیز بی درنگ و بدون هیچ حرف وصحبتی  آتش گشودند ،او همان جا در کنار سفره به زمین افتاد واآنگونه که دوست داشت در عنفوان جوانی ندای حق را لبیک گفت و به آرزو ی بزرگش که همان خوب مردن بود رسید واز آن پس بر خوان نعمت پروردگار  متنعم شد  .  مادر وی می گوید بعد از شهادت او من درمراسمات عمومی گریه می کردم او چند بار به خوابم آمد وگفت مادر جان چون ما بدست منافقین به شهادت رسیده یم وقتی شما جمع در جمع مردم گریه می کنید همه جور آدم درآن مجلس هستند منافقان خوشحال می شوند ووقتی به خانه هایشان میروند شما را مسخره می کنند ومی خندند مادر می گوید من هم این کار راکردم واین باعث تعجب برخی از خانمها شده بود ومی گفتند فلانی چه دلی دارد در مجلس فرزندش همه گریه می کنند واو گریه نمی کند؟!! اما من به کار خودم ادامه می دادم . بعد از شهادت او تا مدتی لباس سیاه برتن داشتم چندین بار به خواب ما وبستگان نزدیک آمد وما را از پوشیدن لباس سیاه منع کرد ومی گفت : شما که لباس سیاه می پوشید دشمن را خوشحال می کنید ما کمتر به این خوابها توجه میکردیم اما اودست بردار نبود تا این که به خواب یکی از بستگان نزدیک آمد وبا دو عددروسری سبز وگفت یکی را برسرمادر م ویکی دیگر رابرسر مادر شوهرم بکنید تا دیگر روسری سیاه نپوشند ودشمن را شاد نکنند مادر ادامه میدهد : در یکی از شب ها  ماه مبارک رمضان به خوابشان آمده وافسوس روزه داری آنها را می خورده ومی گفت : خوشابحال شما که می توانید روزه بگیرید اما من حیف نمی توانم روزه بگیرم واین گواه برصدق روایات واحادیثی است که از قول اهل بیت رسول خدا وارد شده که (((الیوم عملا" بلاحساب وقد حساب بلا عمل))) ما امروز در دنیا می توانیم هر عملی را انجام دهیم وحساب کشیدنی در کار نیست اما بعد از مرگ فقط حساب است بدون آن که انسان قدرت وتوانیی واجازه کاری را داشته باشد واین محدودیت برای همه حتی شهداء هم هست یعنی شهدا هم در هر مقام ومرتبه ای که باشند اگرهم بخواهند نمی توانند عبادتی ویا عمل صالحی انجام دهند تا به مرحله بالاتر ی از تقرب به خدا برسند واین هشداری به ما که از فرصت عمر بخوبی استفاده کنیم و   به راحتی آن را از دست ندهیم . 

 

امار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • افراد حاضر در این وب

-----------------
---