تبلیغات
یاس های آسمانی

درباره وبلاگ

    زنان و کودکان قربانیان اصلی خشونت های گروه های تروریستی در جهان میباشند
    یاس های آسمانی در تلاش است تا گوشه ای از جنایات گروهک منافقین یاهمان به
    اصطلاح سازمان مجاهدین خلق علیه زنان وكودكان بی گناه را منتشر نماید،تاشاید
    اندکی از مظلومیت این شهدا را به گوش مردم عزیزمان برسانیم وامیدواریم
    شما نیز ما را در این راه یاری كنید
    به قول زنده یاد قیصر امین پور : تنها ... یکی از نامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد ... انگار از لابه لای کاغذ تا خورده ی
    نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد


    مدیر وبلاگ :

نویسندگان

جستجو

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
------------------
امروز:

شهیدهعشرت اسکندری

محل ونحوه شهادت : تهران 1361/6/4 در اثر حمله وحشیانه منافقین به منزل مسکونی

ناگهان دو نفر که یکی از آنان مسلسلی را به دوش انداخته بود، وحشیانه مرا به گوشه ای پرتاب کردند و به سرعت خود را به داخل حیاط رساندند. آنها با دیدن مادرم به سمت اوشلیك نمودن اوبا شجاعت تمام، فریاد برآورد و مرگ را نثارشان کرد و آنان با شنیدن مرگ بر مناقق و مرگ بر آمریکا، در کمال قساوت  در مقابل چشمان بهت زده کودکانش سینه اورا آماج گلوله های امریکایی خودكردند............

شهیده عشرت اسکندری در سال 1335 در یکی از روستاهای فیروزکوه به دنیا آمد

زندگیش در کمال سادگی و صفا شروع شد و به همین ترتیب نیز ادامه پیدا کرد. در جریان انقلاب شکوهمند مردم مسلمان ایران، با شور و شوق در کنار سایر زنان مسلمان، فعالانه شرکت داشت و زینب گونه فداکاری کرد و با حجاب خود که کوبنده تر از هر سلاح دیگری است، مفاسد رژیم ستمشاهی را افشا و شعایر اسلامی را محترم می داشت پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار همسرش در فعالیتهای اجتماعی حضوری فعال داشت و با شرکت در نماز جمعه پیوند مستحکم خود را با امت شهید پرور حفظ می نمود. مادری مهربان و دلسوز بود. چهار فرزند (مهدی دو ساله، منصوره چهارساله، معصومه شش ساله و محمدجواد هفت ساله) داشت که برای آنها معلمی ارزشمند بود و کانون خانواده اش از وجودش گرمی و حرارت می گرفت

او به تعالیم اسلام اعتقادی راسخ و به روحانیت متعهد و بخصوص حضرت امام (ره) علاقه ای خاص داشت. فاطمه گونه، کودکانش را پرورش می داد و در جامعه نیز زینب وار ، مبلّغ پیام انقلاب اسلامی و خون شهدای انقلاب بود. از لحاظ اخلاقی، الگو و نمونه یک زن مسلمان بود و آنچنان می زیست که شایسته پیروان حضرت فاطمه (س) است. رفتاری شایسته و متین داشت و احترام همگان را برمی انگیخت.

نحوه شهادت

دخترش، معصومه اسکندری، درباره چگونگی شهادت مادرش می گوید:

آن روزپدرچند دقیقه زودتر از همیشه از خانه خارج شد ودایی ام نیز همراه او رفت . من شش سال بیشتر نداشتم. برای گرفتن وضو به حیاط خانه رفتم. سفارش مادر این بود که: دخترم قبل از سن تکلیف نماز بخوان

مادر به همراه پسرعمه و همسردایی ام در اتاق مشغول صرف صبحانه بودند. پسرعمه (علی اکبرخدادادی) هجده ساله  و عازم خدمت سربازی بود و برای خداحافظی به دیدار ما آمده بود ،(فاطمه عشریه)همسر دایی ام برای اولین بار از روستا به تهران آمده بود

و فقط دو ماه از ازدواج اوکه 17 سال بیشتر نداشت می گذشت. ناگهان کسی شروع به کوبیدن در کرد. آن قدر محکم، که از ترس در جا خشکم زد. مادر از چند روز قبل حس کرده بود که حادثه ای در شرف وقوع است و دائم به پدر توصیه می کرد که مراقب باش و بگذار من در را باز کنم. شاید گمان می کرد که زن بودن و مادر چهارفرزند کوچک بودن، ذره ای حیا و شرم در وجود آن ناجوانمردان و از خدا بی خبران پدید خواهد آورد. با شنیدن فریاد در را باز کن، بی اختیار به طرف در رفتم و با دستانی  کوچک ولرزان آن را گشودم؛

ناگهان دو نفر که یکی از آنان مسلسلی را به دوش انداخته بود، وحشیانه مرا به گوشه ای پرتاب کردند و به سرعت خود را به داخل حیاط رساندند. آنها با دیدن مادرم به سمت اوشلیك نمودن اوبا شجاعت تمام، فریاد برآورد و مرگ را نثارشان کرد و آنان با شنیدن مرگ بر مناقق و مرگ بر آمریکا، در کمال قساوت در مقابل چشمان بهت زده کودکانش سینه اورا آماج گلوله های امریکایی خودكردند

منصوره خواهر 4 ساله ام که باشنیدن این صداها به طرف مادر دویده بود نیز از کینه نفاق به دور نماند وبایک گلوله او را نقش برزمین کردند

اما به این نیز قناعت نکردند و به داخل خانه وحشیانه هجوم بردند ومیهمانان ما پسر عمه وزن دایی 17 ساله مرا به شهادت رساندند وبه سمت برادرانم جوادومهدی که 7 و2ساله بودند نیز آتش گشودند و قصد پرتاب نارنجک به داخل خانه را داشتند که حضور همسایه ها مانع شد و سوار بر موتور سیکلت از قتلگاه این عاشقان که جرمشان پای بند به انقلاب و وفاداری به امام (ره) بود، متواری شدند.

من که در زیررگبار منافقین کاملاً گیج شده بودم ، لرزان، خود را بالای سر مادر رساندم و دیگر هیچ نفهمیدم.آخر این همه مصیبت در چند لحظه برای یک دختر 6 ساله قابل تحمل نبود وبی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم خود را در آغوش پدر دیدم. دستان پدر برعکس دستان گرم مادر، کاملاً سرد و بی روح بود. او به آرامی با خود نجوا می کرد. چهره اش تکیده شده بود و قطره اشکی  بالبخند تلخ که به گوشه لبانش نشسته بود، خبر از فراقی سخت و دردناک می داد

به یاد دارم آن زمان که مادر را غسل دادند به دور از چشم پدر که در خلوت خود غریبانه می گریست، به کنار پیکر بی جان مادر رفتم و جای گلوله و کبودی های روی پیشانی، صورت و سینه اش رابا حسرت نگاه می کردم. می دانستم که دیگر او را نخواهم دید. من همدم و سنگ صبور دوران جوانیم را برای همیشه از دست داده بودم

چگونه توانستند مرا از آغوش گرم مادر و بوسه های محبت آمیزش جدا کنند. آنان با این کارشان شرر در جان من، پدر و دیگر برادران و خواهرم انداختندما دیگر مادر نداریم.اما دشمنان بدانند مانیز چون مادر که تا آخرین نفس ایستاده بود وفریاد مرگ برآمریکا ومرگ برمنافق سر می داد ایستاده ایم وآماده

جانفشانی در راه اسلام هستیم

شادی روحش صلوات



امار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • افراد حاضر در این وب

-----------------
---